تبلیغات
گروه گرافیک، سینما و پژوهش هنر دانشگاه آزاد اسلامی واحد رامسر - مکالمه ی دونفره میان مثبت و منفی/ امیر فلکی - آرش میرزاخانی
 

مکالمه ی دونفره میان مثبت و منفی/ امیر فلکی - آرش میرزاخانی

در تاریخ: چهارشنبه 30 اسفند 1391-12:47 ق.ظ

(مکالمه ی دونفره میان مثبت و منفی)

 

-         من منفی ­ام

       +   شاید خطی عمودی برایت شوم

-         شاید من خودم خطی افقی برای تو بوده ­ام

     +     بوده ­ای؟

-         هستم؟

+     کاش باشی

-         تا لااقل تو با من  فرق داشته باشی

+  کاش این تفاوت فاصله نیاورد

-         اصلا ً فاصله یعنی چی؟

+   فاصله یعنی زاویه ­ای شویم تلخ و تیز

-         و اگر زاویه ­ای شویم شیرین و گرد؟

+   فراموش نکن انحنایی در ما نیست

-         تو هم فراموش نکن یک خط تنهای افقی زاویه ­ای ندارد

+   کاش ایستادگی ­ام فرو می ­ریخت و خطی افقی می ­شدم تا موازی باشیم، و در بی ­نهایت وصلی شیرین را در افق پیوند زنیم

-         همدردی قشنگی بود، اما تو مثبتی و دوخطی؛ من منفی ­ام و تک­ خطی

+  کاش تو هم از لمش خود رهایی یابی و چهار پاره شوی

-          شاید نمی ­دانی اما، عمود من مرا به این تخت خوابانده است

+    تو معنی مرگی، و مرگ ایستایی می ­آورد

-         سنت ­شکنی نکن، مرگ همین تک ­خوابی است

+  اما مرگ سکونی است ایستا ( با کلمات بازی نمی ­کنم)

-         من هم ساکن ­شده در مرگم، مرگی به ایستادگی و بی ­رحمی یک عمود

+  و باز ای ­کاش سکون و مرگ از تو می ­رفت

-         منفی ­ها میل به مثبت شدن دارند... اگر سکون و مرگ برود

+  و چرا پیوند من و تو باز منفی می ­شود؟

-         شاید منفی ­ها حسودند... و آن ­قدر منفی، که به یک خط عمود حسودی می ­کنند

+   چرا حسادت؟

-         چون به ما می ­گویند منفی یعنی افقی که عمودش را از دست می ­دهد

+   کاش حسادتت در نفی من خلاصه نمی ­شد

-         اگر این­طور بود من منفی نام نمی ­گرفتم

+    شاید من زیاد خوش ­بینم

-         هرچه باشد تو مثبتی، خطی عمود رد شده از میان نفی تو

+    انگار تو خود نفی ­ای

-         هستم.... اما حتی بیشتر از تو هم مثبت بوده ­ام، اما عمود من در هم ریخت، همان­طور که تو گفتی کاش این عمود در هم می ­ریخت

+  اگر عمودم را به تو هدیه دهم چه می ­شود؟

-         پاره ­خطها شاید به شکل همه، شبیه هم باشند اما فقط به شکل

+   اما همه ­شان نقاطی مشترک دارند، سکون و مرگ و ایستایی

-         پاره­خط­ها هدیه نیستند، باورت می­شود اگر بگویم پاره­خط­ها عاشق می ­شوند؟

+   چه خوب می­شد اگر نه تمام من، بلکه جزئی از من(خط عمودی ­ام) عاشق تو می ­شد

-         مسخره ­ام می­ کنی؟ یا فراموش کرده­ ای هر افق فقط یک عمود دارد؟ یا از عمود خودت گریزانی؟

+    من برای تو جبر را هم مجبور به سقوط می ­کنم

-         حتی اگر توانش را داشتی، من این لطف تو را نمی ­خواستم. سرشت و سرنوشت من در گروی احتمال است و تسلیم اشتباه

+ من در معادله ­ی غلط، اشتباه را تسلیم می­ کنم

-         و تمام این راه ­حل­ها و فرمول­ها ... عمود مرا برایم در جواب نخواهند داشت

+ فراموش نکن همین منطق جبر جدایی ­مان را به وجود آورده است

-         جدایی من از تو؟ یا جدایی من از خودم؟ یا جدایی من از عمودم؟

+    شاید همه ­ی این­ها

-         این اگر منطق است، اگر جبر، و اگر هرچه... حقیقت دارد من تمام فرمول­ها را امتحان کردم، جواب هیچ­کدام عمود من نشد. حالا نفی من مانده و این­همه راه ­حل بی ­جواب

+   کاش حرف­های مرا می ­فهمیدی، بعد همچون فکر بی ­منطق شاگرد تنبلی که معادله ­ای را حل می ­کند ما هم به هم می ­رسیدیم

-         کاش تو هم درد نفی شدن را می ­فهمیدی و درد شاگرد احمقی را که تمام فرمول­هایش را همان­طور که معلمش به او آموخته بود نوشت، ولی معلمش فراموش کرده تمام آن فرمول­ها را به غلط درس داده است

+   اگر حماقت آن شاگرد منطقش را هم نفی می ­کرد، ...

-         کدام منطق!؟ من معادلاتم را آن­طور که عمودم می­خواست حل می­کردم و نمی­دانستم که معادلات او باید بی ­پاسخ می­ماند تا با محاسبات من ناعادلانه معامله نشوند

+ جبر و منطق همین است که ما در معادلاتی ظالمانه قرار گیریم

-         و بعد؟

+  جوابی احمقانه

-         حالا من این جواب احمقانه و غلط را چه کنم؟

+ به من بسپار، شاید از بهت، عمود من فرو ریزد

-         از بهت جواب منفی؟

+  از بهت این حماقت

-         حماقتِ که؟ افقی که ساده ­لوحانه معادله ­ی عمود را برایش حل کرد؟ یا عمودی که ناعادلانه غلط ­بودن فرمول خود را نمی ­پذیرد؟

+ هر دو، چون تن به این معادله دادند

 

-         اما من به­ خاطر عمودم خودم را در معادله ­اش فرو کردم، فکر می ­کردم اگر معادله ­اش را به راه­ حل خودش برایش حل کنم، محاسباتم درست از آب در می ­آیند

+ به نظر تو کدام اشتباه بود؟... معادلات او یا محاسبات تو؟

-         محاسبات من که اصلا ً ملاحظه نشد، شاید او عمود من شد که تنها معادله ­اش را برایش حل کنم!

+ پس حماقت تو باعث شد تا تن به این معادله دهی و همه­ چیز را به اشتباه بکشی

-         حماقت من نه... عشق من به عمودم باعث شد، این معادله او بود، من در آن لحظه فکر کردم که به ­عنوان یک افق باید معادله ی عمودم را برایش حل کنم... وگرنه افق خوبی برایش نخواهم بود. فکر می­کردم اگر معادله ­اش را حل نکنم، روی افق دیگری خواهد بود. نمی ­دانم این حماقت من بود یا حسادت من یا عشق من... نمی ­دانم

+   حالا به این فکر می ­کنم که من با تمام این جبرگریزی، روزی باید به جبری تن دهم، روزی فرا می ­رسد که من هم ناچار باید معادله ­ی عمود را حل کنم...اما اگر حل نکنم چه؟

-         فکر نمی ­کنی یک ایراد کلی در نظام ریاضی وجود دارد؟ شاید خالق تمام این محاسبات و معادلات آنقدرها هم باهوش نبوده... من فکر می ­کنم.. خلقت ما ناپاک است

+    ریاضی... ریاضت... ریاضت برای چه؟

-         شاید برای رسیدن به یک جواب.... و لذتی که در حل یک مساله خفته است... گفتم حل یک مساله، نه یک معادله

+   برای حل هر مساله باید معادله­ ای در دست داشته باشی که حل این معادله جواب این مساله است، بعد تازه به این نتیجه می ­رسی که کدام لذت... کدام جواب ... جوابی که در هر صورت به فروریختن عمودت می انجامد

-         بله... معادله بخشی از ریاضی است.... و جواب آن بخشی از جواب کل مساله و تمام این­ها را بگذار کنار محاسبات سیال و خیال ­انگیز و زیبایی ذهنی خودت... مساله خیلی ساده ­تر حل می­شد، اگر معادله را ساده­ تر می­ گرفتیم و به آن تهمت تقلب نمی ­زدیم

+   ریاضی... محاسبات خیال ­انگیز... تناقض، که تنها با نفی منطق از بین می ­رود، که به آن تهمت تقلب می زنند

-         تقلب هم کار هر کسی نیست.... من نمی ­توانم متقلب باشم، در واقع محاسبات رویایی ­ام نمی­ گذارند تقلب کنم و اصلا ً از تقلب لذت ببرم و همین­طور نمی ­توانم منطق اصلی را نفی کنم، پاک کردن صورت مساله هم در توانم نیست.... لجبازی مرا ببخش. من جز به دست آوردن عمودم به هیچ چیز دیگری فکر نمی­کنم

+  شاید باید وارد معادله ­ای دیگر شویم؛ و باز معادله ­ای دیگر، و باز معادله­ ای دیگر، شاید جواب یکی از این معادلات به حل مساله بینجامد

-         ولی این­که می ­شود همان تقلب، می ­شود همان هرزگی. مساله ­ی من فقط در دست­های عمودی­ ست که با این­که معادله ­اش را آن­طور که خودش خواست و با فرمول خودش حل کردم... باز هم فکر می ­کند من متقلبم!

+   پس باید در انتظار عمودت بمانی، یا خود از تمام مساله حذف شوی

-         یعنی ریاضیات تا این ­حد بی ­اساس است که دیگر هیچ فرمولی برایم نمی ­گذارد!؟

+ آری... یا باید منفی بمانی یا انتظار بکشی یا فرو بریزی، به نظر من راه حل دیگری برای کل این مساله وجود ندارد

-         من از این ریاضی متنفرم که وادارم می­کند به­ خاطر تقلب سایرین و به­ خاطر پیچیدگی بیش از حد مساله و به ­خاطر سردرگم ­بودن عمودم با معادله ­اش منفی بمانم... من از منفی ماندن خسته ­ام، از منفی بودن به خاطر گناهانِ نکرده ­ام، به­ خاطر بدشانسی منفی بودن، به ­خاطر عشق... باورم نمی­ شود... مثبت؟.... من عیناً گذشته­ ی خودم را در تو می ­بینم، ولی امیدوارم من آینده­ ی تو نباشم، امیدوارم همیشه مثبت بمانی و هیچ ­وقت عمودت را ازدست ندهی.... این تلخ ­ترین لحظه است وقتی می ­فهمی دیگر هیچ راهی و هیچ پاسخی برای تو وجود ندارد، وقتی که باور می ­کنی تمام عمر بیهوده خواهی ماند و در برابر تمام این بیهودگی هیچ از دستت بر نمی ­آید، این عین لحظه ­ی مردن است، وقتی تمام محاسباتت یا همان رویاهایت به­ خاطر یک جمع و تفریق اشتباه همه از دست می ­روند، تو می ­مانی و مساله ی بی­ جوابت.

 

 

 

 

مثبت رفت

منفی فقط به این فکر می ­کرد که عمودش کجاست




درباره‌ی وبلاگ:



بایگانی:


آخرین نوشته‌ها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:





این وبلاگ با حول و قوه‌ی میهن‌بلاگ ایجاد شده است