تبلیغات
گروه گرافیک، سینما و پژوهش هنر دانشگاه آزاد اسلامی واحد رامسر - شعری از آرش میرزاخانی
 

شعری از آرش میرزاخانی

در تاریخ: جمعه 9 فروردین 1392-05:42 ب.ظ


گریه ی مرد، سر قبری بی او

 بهت او در مجلس ترحمیش

پیش از اینها

عکس خود را در صفحه ی گمشدگان دیده بود

 با موی مشکی، صورتی صاف و لبی باز

 او نمی دانست که پس از رفتنش

 خواب بهت و فراموشی و مرگ می رسد.

 

یاد آن پرنده افتاد که در روزنامه خودنمایی می کرد

 در میان تیتر اخبار روز 

    ـ گمشده ـ  مردی میانسال که روزی از خانه ی خود رفت ـ روز و ماه هم معلوم بودـ

 اما مرد متعجب از همین تاریخ ها (به عدد شاید دو سه سالی می شد)

که چرا بر چهره ی او درد ها شکل عمری را داشت که از آن سال ها می گذرد

 که چرا در مجلس ترحیمش ناشناسی بود در جمعیت

 و دلش ریخت از اشک زنی که بر او محرم بود

 با همه ی این ها مرد با خود گفت این هم می گذرد.

خاک؛ فراموشی، سردی، جدایی دارد

 و دوباره پس از این دو سه سال

 دلش می گیرد که نفهمید چرا از آن خانه رفت

خانه ای  که امروز در آن مجلس ترحیمی بود

 و نفهمید که چرا آن جوانک پدرش را نشناخت

 نه در این مجلس، نه به هنگام غسل

 چه کسی را می شست؟

 پدرش یا فردی که نامی را به آخر خط رساند؟

 نام مردی که بی دلیل از خانه رفت

 نام مردی که از همه چیز و همه کس برید

 نام مردی که تمام شد در دل سنگ

  سنگ قبری زیبا

 سنگ قبری که هر روز غروب با صدای گریه های مردی نو می شد

 و به او می فهماند که چقدر دلگیر است

 که چرا نامش را از وجود این مرد، بی سبب دزدیده است.





درباره‌ی وبلاگ:



بایگانی:


آخرین نوشته‌ها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:





این وبلاگ با حول و قوه‌ی میهن‌بلاگ ایجاد شده است